شناسه: 194741

شجاعت و شهامت

به روایت از عباس عاشق : هوا تاریک شده بود. مردی چهار شانه را دیدم که چیفه اش را بر دور گردنش انداخته و آرام آرام گام برمی داشت. من با لهجه کردی جمله ای را بیان کردم و او با همان ظرافت و لهجه شیرین و آشنا جواب مرا داد. از رنگ و رو و حرف زدنش معلوم بود که از اکراد خراسان است و لهجه اش نمایانگر این مسئله بود و معلوم بود که از شهرستان خودمان، یعنی، نیشابور است. او را به سنگرمان دعوت نمودم تا استراحت نماید آن شب سر و صدای زیادی بود و کم کم معلوم شد که عملیاتی در پیش است زیرا که بسیجیان با تمام وسایل از قبیل قمقمه آب، چند خشاب تیر، نارنجک و ... همگی حاضر به رزم بودند. در همین حال چشم آقای عاشق به نگهبانی افتاد که بی تحرک ایستاده بود و هیچ کاری انجام نمی داد لذا پا برهنه به طرف او دوید و اسلحه او را همراه با یک خشاب که 30 فشنگ بیشتر نداشت گرفت و به طرف دشمن هجوم برد. عملیات که تمام شد آقای عاشق به طرف سنگرمان آمد و در آستانه ورود به سنگر ترکش های بمب خوشه ای او را در بر گرفت و من با دیدن چنین صحنه ای سریعاً او را در آغوش گرفته و سعی نمودم که او را به درمانگاه برسانم ولی وقتی که به درمانگاه رسیدیم دیگر او را در این دنیای مادی نیافتم، بله آقای عاشق به شهادت رسیده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه