توکل به خداوند
راوی سید فتح الله شاهچراغیان: این خاطره را مادر بزرگم نقل می کند و خودم نیز از آن زمان چیزهای را به خاطر دارم ، یکروز پدرم جلوی مغازه اش روی موتور نشسته بوده که یک نفر می آید و یقه پدرم را می گیرد و می گوید این همان دزدی بوده که پولهای مرا سرقت کرده است . پدرم خیلی ناراحت می شود و با آن مرد گلاویز می شود . سپس پلیس می آید و پدرم را به پاسگاه می برد و چند روزی را در زندان به سر می برد و آنطوریکه پدرم تعریف می کرده خیلی از ماجرا ناراحت بوده و در داخل زندان بخاطر اینکه بی گناه دستگیرش کرده بودند ، همان مدتی که در زندان بوده روزه می گرفته است و از درگاه خداوند متعال می خواسته است که دزد اصلی را پیدا کنند تا بیگناهیش ثابت گردد . که تقریبا پس از 5 الی 6 روز دزد اصلی توسط مامورین دستگیر می شود و اعتراف می کند که پولهای آن شخص که از پدرم شکایت کرده را هم، به سرقت برده است که پدرم متعاقبا از زندان آزاد می شود . شبی که پدرم از زندان آزاد شد شب عروسی عمویم بود که من در عروسی بودم که دیدم پدرم در مجلس حاضر شد و همه میهمانان از اینکه پدرم آزاد شده است خوشحال شده بودند که پدرم پس از ورود به مجلس یک تبریک گفت و رفت . وی گفت من باید به پا بوس امام رضا ( ع ) بروم و شب تا صبح به حرم مطهر آقا علی بن موسی الرضا ( ع ) رفت و در آنجا ماند و از خوشحالی اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود بخاطر اینکه با اینکه رو سیاه و گنهکار بوده ولی از در خانه امام رضا ( ع ) نا امید بر نگشته بود و امام ( ع ) حاجتش را داده بود.
ثبت دیدگاه