شناسه: 195148

خبر شهادت

روز جمعه حدود ساعتهای 2 بعد از ظهر بود من و خواهرانم و برادر کوچکم مشغول تماشای تلوزیون بودیم که زنگ خانه یمان به صدا در آمد. وقتی در خانه را باز کردم یکی از برادران سپاهی به همراه خانمش بود که دقیقاً اسمش یادم نیست. ایشان گفتند: برادر صنعتی برای جلسه ای مهم به تهران رفته اند و ما را فرستاده اند تا شما را با خود به مشهد ببریم تا بعد از اتمام کارشان نزد شما بیایند. مادرم با شنیدن این سخنان ناراحت شد و گفت: آقای صنعتی انگار نمی داند که ما چه سخنی و ناراحتی هایی داریم و بدون اینکه از ما خبری بگیرد ما را به حال خود رها کرده است. تا حالا سابقه نداشته است آقای صنعتی این کار را بکند.آن برادر در جواب مادرم گفت:" شما ناراحت نباشید گاهی اوقات این چنین کارهای ضروری پیش می آید و آقای صنعتی هم تقصیری ندارند." بالاخره وسایل ضروری و مورد نیازمان را برداشتیم و همراه آنها با یک پیکان به سمت مشهد به راه افتادیم. در طی مسیر چندین بار به من حالت تهوع دست داد مادرم نیز حال خوبی نداشت چون بنده ی خدا آن موقع، هم باردار بود و هم بدنش شب قبل از مأموریت پدرم سوخته بود. واقعاً این سفر برای مادرم با حال و روحیه ی بدی که داشت و همچنین همراه داشتن چند بچه ی کوچک بسیار مشکل بود. گاهی اوقات اعصابش به هم می ریخت و طاقتش را از دست می داد اما آن برادر و خواهری که همراهمان بودند مادرم را مرتب دلداری و امیدواری می دادند و می گفتند: ناراحت نباشید ان شاء الله به مشهد که رسیدیم می بریمتان بیمارستان. بالاخره به هر سختی که بود ببعد از یکی دو روز به مشهد رسیدیم و مستقیم به خانه ی پدر بزرگ و مادر بزرگم ـ مادر و پدر مادرم ـ رفتیم. یکی دو روز در خانه ی پدر بزرگم ماندیم و صبر کردیم تا پدرم از تهرای برگردد اما خبری ایشان نشد و ما از خانه ی پدر بزرگم به خانه ی خودمان ـ خانه یمان آن موقع در مشهد بود و ما موقتاً به ارومیه رفته بودیم ـ رفتیم تقریباً یک هفته از آمدنمان به مشهد گذشت اما هیچ اطلاعی از پدرمان نداشتیم و نم دانستیم که کجاست و چه اتفاقی برایش افتاده است. دائی ام یک روز به خانه ما آمد به مادرم گفت: نمی شود همین طور بیشینیم و هیچ کاری نکنیم لااقل برویم از بهداری پرس و جو کنیم بلکه بفهمیم چه اتفاقی برای آقای صنعتی افتاده است. اما بعد از رفتن به بهداری و پرس و جو از دیگر برادران بهداری و سپاه باز هم خبر مطمئن و دقیقی به دست نیاوردیم. در یکی از همان روزها دو نفر از برادران سپاه که یکی از آنها برادر احمدی از همکاران پدرم بود، به خانه ی ما آمدند. بعد از سلام و احوال پرسی گفتند: دو قطعه عکس از پدرتان دارید به ما بدهید؟ ـ آن موقع مادرم در خانه نبود ـ من تعجب کردم، گفتم برای چه کاری می خواهید آنها در جوابم گفتند: می خواهیم یک حساب پس انداز برایشان باز کنیم و برای این کار باید دو قطعه عکس از ایشان داشته باشیم. بعد من گفتم چون همه ی وسایلمان را با خود نیاوردیم عکسهایشان اینجا نیست آقای احمدی از من پرسید. از اقوامتان کسی اینجا هست که از پدرتان عکس داشته باشد؟ گفتم اتفاقاً منزل دائی ام یک خیابان بالاتر از خانه ی ما است. می خواستم به منزل دائی بروم تا عکس پدرم را بگیرم که برادر احمدی گفت: نه نمی خواهد بروی بعداً می آییم شاید مادرتان عکس از پدرتان داشته باشد و سپس برادر احمدی و همراهش خداحافظی کردند و رفتند. من از این برخورد و سخنان آنها شک کردم و به خواهرم محبوبه گفتم. محبوبه فکر کنم پدر شهید شده است. سپس با محبوبه داخل منزل رفتیم در خالی که بغض گلویمان را گرفته بود شروع به گریستن کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه