شناسه: 195184

عشق شهادت

راوی مرتضی صنعتی: پدرم یکبار از منطقه آمده بود خاطره ای را این چنین برای ما نقل کرد: من و دوستانم در پشت تپه ای مستقر بودیم و می خواستم از چشمه ای که در پشت آن تپه ای بود آب بیاورم زمانی که برای آوردن آب به آنجا رفتم ناگهان صدای زوزة خمپاره ای به گوشم رسید که به سرعت خودم را روی زمین انداختم اتفاقاً خمپاره کمی آنطرف تر از من در همان دره فرود آمد. با انفجار آن خمپاره در آن دره، دوستانم با گفتن یا حسین به سرعت خود را به بالای تپه رساندند و فکر کردند که من به شهادت رسیدم اما پس از چند لحظه وقتی دیدند که من از روی زمین برخواستم و هیچ صدمه ای به من وارد نشده است خوشحال شدند و به من خندیدند من اگرچه در آن زمان لبخند بر لبهایم بود اما در ته دلم از اینکه لیاقت شهادت را نداشتم می گریستم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه