آخرین وداع با خانواده
به روایت از روح الله شاکریان : ساعت 9 صبح بود که پدرم خودش را آماده کرد تا به سوی میادین نبرد راهی شود. مادرم یک جلد کلام الله مجید که پدرم پیوسته خواندن آن را توصیه می کرد پیش آورد و پدرم از زیر قرآن گذشت. من و مادرم به همراه خواهر و برادر کوچکترم با پدر عزیزم که شجاعت و پایمردی از گامهایش نمایان بود از خانه خارج شدیم. وقتی به بسیج که پدرم از آنجا اعزام می شد رسیدیم چند ماشین آماده بودند که مدافعان اسلام را به جبهه برسانند. تا آخرین لحظات اعزام آنجا بودیم، وقتی که پدرم می خواست سوار اتوبوس شود با پدرم یکدیگر را بوسیدیم و خداحافظی کردیم. اما نمی دانستم که این آخرین بوسه و خداحافظی است چرا که چند روز بعد خبر شهادتش را به ما دادند . پدرم ابتدا مجروح شده بود. دائیم که همراه ایشان بود، به او اصرار کرده بود که به پشت جبهه برگردد اما او قبول نکرده بود و با همان حال به نبرد ادامه داده بود تا اینکه به فیض عظمای شهادت رسید.
ثبت دیدگاه