محبت و مهرباني
راوی فاطمه سمیعی: یک روز خمیر پخت می کردم و علی اصغر روی پشت بام کاه خالی می کرد. خواهرم را صدا زدم گفتم: برایم چیزی بیاور می خواهم خمیر کنم. علی اصغر از روی پشت بام کت تنش را در آورد و گفت: این را تنت کن که هر موقع خمیر پخته می کنی به یاد من باش. می گفت: تو هنوز زن نشده ای زنی که وسایل پخت خمیرش روی تنور نباشد و به کسی بگوید دستمال بیاور که تازه معلوم نیست آن دستمال پاک باشد یا نجس او هنوز یک زن و کدبانوی خانه دار نشده است.
ثبت دیدگاه