خبر شهادت
روزی دیدم برادر شوهرم با پدرش صحبت می کند. با توجه به اینکه چند شب قبل در مورد محمدتقی خوابی دیده بودم، نگران ایشان بودم. صحبت های آرام این دو نگرانی مرا تشدید کرد. در همین گیر و دار عمه ام که خالة محمد تقی هم می شد به منزل پدرشوهرم آمد. چهره اش خیلی ناراحت به نظر می رسید. با خودم گفتم: حتماً اتفاقی برای محمدتقی افتاده است و این ها از من پنهان می کنند. عمه ام را صدا کردم و گفتم:" عمه جان آیا اتفاقی افتاده است من نگران محمدتقی هستم، اگر مجروح یا اسیر شده است به من هم بگویید." ایشان در جوابم گفت:" طوری نیست. شما تازه وضع حمل کرده اید داشتیم صحبت می کردیم که شما را به دکتر ببریم شاید داروی تقویت کننده برایت تجویز کند." گفتم:" نه، موضوع این نیست راستش را بگویید چه اتفاقی افتاده است. من آمادگی شنیدن هر نوع خبر ناگواری را دارم." وقتی نسبت به این موضوع پافشاری کردم، عمه ام گفت:" راستش را بخواهید محمدتقی نه مجروح شده نه اسیر بلکه." صحبتش ناتمام ماند. بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. دیگر هیچی نفهمیدم حس غریبی داشتم برایم شهادت محمدتقی باورکردنی نبود. بعد از لحظاتی که حالم بهتر شد گفتم:" مرا به معراج ببرید تا جنازة محمدتقی را ببینم." عمه ام گفت:" ولی دیدن جنازة ایشان میسر نیست چرا که مفقودالأثر می باشد و فقط از طرف سپاه به ما گفتند: (شما تشییع کنید) " با شنیدن این موضوع دیگر هیچی نفهمیدم تا اینکه با کمک مادرشوهر و عمه ام به هوش آمدم، ولی هنوز باور ندارم که محمد تقی شهید شده و با خود می گویم" انشاءا... روزی برمی گردد."
ثبت دیدگاه