امدادهای غیبی
یادم می آید حسین شش ماهه بود که مریض سختی شد. خواستیم اورا به دکتر ببریم ولی ماشین نبود .پای پیاده به راه افتادیم .در بین راه احساس کردیم که او تمام کرده خواستیم بگردیم واو را کفن و دفن نما ئیم که دیدیم نفس می کشید وزنده شد.
یادم می آید حسین شش ماهه بود که مریض سختی شد. خواستیم اورا به دکتر ببریم ولی ماشین نبود .پای پیاده به راه افتادیم .در بین راه احساس کردیم که او تمام کرده خواستیم بگردیم واو را کفن و دفن نما ئیم که دیدیم نفس می کشید وزنده شد.
ثبت دیدگاه