شناسه: 198677

محبت و مهربانی

به روایت از سکینه رحیمی : به یاد دارم یک روز مهمانی به خانه برادرم ابراهیم رفتم. دیدم خانمش نیست گفتم داداش خانمت کجاست؟ گفت: رفته جایی کار داشت بعد رفتم آشپزخانه دیدم کارهایی می کند گفتم: چه کار میکنی؟ گفت: دارم برایت کباب درست می کنم بیا بنشین. گفتم نه باید بروم بچه ها در خانه تنها هستند. گفت: حالا صبر کن خودم می روم بچه ها را هم اینجا می آورم وقتی کبابهایش آماده شد یک دانه اش را برداشت و به من گفت بفرمائید شما این کباب را بخورید و ببینید کبابهایش خوشمزه است و دست پختمان چه طوری است گفتم برادر دست پخت شما عالی است و بعد چایی برای من درست کرد و یک پذیرایی مفصلی از من کرد. میوه آورد خوردیم تا اینکه خانمش آمد و برادرم گفت: حالا شما از خواهرم پذیرایی کنید تا من بروم بچه ها را بیاورم ایشان با بچه ها خیلی صمیمی و مهربان بود و با بچه ها شوخی می کرد و قتی می گفتیم برادر ما آمده ایم مهمانی بچه ها شما را اذیت می کنند گفت: نه اصلا اینها به هیچ عنوان اذیت نمی کنند و چون آنها بچه های شهید هستند من آنها را از فرزندان خودم هم بیشتر دوست دارم نهار آنجا بودیم که ایشان سر سفره گفت: خواهر می خواهم دوباره به جبهه بروم گفتم کی گفت : حالا طی همین چند روز می روم گفتم بادمجان بم آفت ندارد اما این سری آفت دارد ایشان میخندید و یکی از سرودهای آهنگران می خواند که می گفت شهیدم من شهیدم من که بعد از خواندن شعر بلند شد و گفت خواهر ناراحت شدی گفتم نه گفت : انشا ا... این دفعه که جبهه بروم شهید می شوم گفتم داداش خدا نکند و آن روز را نیاورد ما یک نفر از خانوادمان را در راه خدا دادیم بس است گفت خواهر هر کسی مسئول اعمال خودش است و شما باید بعد از شهادت من زینب وار باشید و زندگی کنید و به هیچ وجه ناراحت نشوید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه