خبر شهادت
به روایت از زهرا رحیمی : یادم هست زمانیکه پدرم ابراهیم رحیمی در جبهه حضور داشت و هنوز به شهادتش نرسیده بود به خانه تماس گرفت و گفت تا چند روز دیگر بر می گردم و من از این موضوع خیلی خوشحال بودم بعد از چند روز که گذشت هر کس که درب خانه ما را به صدا در آورد من به دم در می دویدم که ممکن است پدرم باشد تا اینکه یک روز به دم درب خانه رفتم و دایی ام را دیدم دایی ام به خانه آمد و به پیش مادرم رفت لحظه ای طول نکشید که صدای گریه مادرم بلند شد و من آنجا فهمیدم که اتفاقی برای پدرم افتاده است. و روز بعد وقتی او را می شستند تا به خاک بسپارند من او را دیدم دائیم می گفت او خوابیده است و چند روز دیگر خوب می شود و به خانه می آید. ولی من می دانستم که او شهید شهد و دیگر او را نمی بینم .
ثبت دیدگاه