خاطرات سیاسی 3
به روایت از محمدحسین رحیمی : به یاد دارم اوایل انقلاب بود که یک روز نزدیکی های بیمارستان امام رضا(ع) بود که تانکهای رژیم شاهنشاهی در خیابان بودند و تظاهرات کنندگان را پراکنده می کردند که یک دفعه یکی از تانکها وسط جمعیت دور زد که همان جا چند تا زن زیر گرفته شد و شهید شدند من به همراه برادرم ابراهیم نیز در صحنه حضور داشتیم ایشان جلو دار بود و پرچم جمهوری اسلامی ایران دستش بود و کفشها و چادرهایی که روی زمین ریخته بود را جمع می کرد و داخل ماشین می انداخت وقتی به او گفتم داداش ابراهیم چرا تو می روی مگر دوست نداری خواهر شهید باشی پس چرا این حرف را می زنی و نیز گفت: همانطور که تو و دیگر افراد انقلابی آرزو دارید شهید شوید آن موقع من از شما بیشتر آرزو دارم شهید شوم .
ثبت دیدگاه