توجه به امر ازدواج
به روایت از محمدحسین رحیمی : برادرم ابراهیم به امر ازدواج خیلی مقید بودند برای همین یک روز نزد عمویم رفته بود و گفته بود :عمو جان من می خواهم ازدواج کنم و اگر این خواهر حاج آقا را برای من خواستگاری کنید خیلی خوب است چون همسر ایشان برادرش همسایه ما بود و شناخت کافی داشتند عمویم هم گفته بود: پسر جان تو فقط لب تر کن من آستین بالا می زنم و می روم خواستگاری به هر حال هرطوری بود به خواستگاری رفتم و عروسی گرفتیم تقریبا بعد ازیکسال که شب عروسی فرارسید وچون در روستای ما رسم بر این است که شب عروسی جلوی عروس را می گیرند از داماد شاباش می گیرند و چون جوانهای روستای طرف زن داداشم می دانستند که ما از بچه های بجنورد هستیم وازاین گونه رسم ها داریم جوانهایش گفته بودند :آقا ابراهیم هنگامی که تو بیایی بخواهی عروس را ببری وسر راهت را می گیریم ویا وقتی سه چهار هزار تومان پول شاباش ندهی نمی گذاریم ببری ویا باید کشتی بگیری . که شهید گفته بود :دایی ام کشتی گیر است عمویم هم کشتی گیر است وتا به حال هیچ کس نتوانسته پشت او را به خاک بزند به هر حال از بجنورد حرکت کردیم و به طرف روستای عروس رفتیم که تقریبا ساعت 10شب بود که به آنجا رسیدیم دیدیم هیچ کس سر راه ما را نگرفت و به آرامی عروس را به خانه داماد آوردیم . بعد از چند مدتی برادرم ابراهیم به چند تن از جوانهای آنجا گفته بود :برای چی شب عروسی نیامدید ؟ گفتند ما آمدیم دیدیم ماشاالله اینقدر جمعیت آورده اید که ما ترسیدیم سرراهتان را بگیریم و بیایم کشتی بگیریم چون شب عروسی آرام یکی را فرستادیم تا سرگوشی آب دهد ببییند کسی همراه شما هست یا نه که دیده بود همه این سبیل کلفت ها و کشتی گیرهای خوب آمده اند و ازآنجایی که ما اصلا کشتی گیر زبده نداشتیم جرات نکردیم بیاییم و جلویتان را بگیریم و چون برادرم آدم خون گرمی بود رابطه صمیمی و خوبی با آنها برقرار کرد
ثبت دیدگاه