شناسه: 198864

حالات معنوی خاص

به روایت از زهرا فیضی : خاطرم هست یک روز که فرزندم رجب از سر کار برگشت ، پدرش سر موضوعی با ایشان بحث کرد و بر سر ایشان فریاد زد ، رجب هم از خانه بیرون رفت.شب شد ولی پسرم به خانه نیامد.پدرش را به دنبالش فرستادم تا او را به خانه بیاورد ، بعد از چند ساعتی همسرم به همراه رجب به خانه برگشت ؛ به پدرش گفتم : کجا بود ؟ گفت : همه جا را دنبال ایشان گشتم و نا امید شدم خواستم بیایم خانه با خودم گفتم داخل مسجد را هم بگردم شاید آنجا باشد. آن زمان روستای ما را برق کشی نکرده بودند و برق نداشتیم ، در همان تاریکی مسجد فردی را دیدم که در حال نماز خواندن است ، جلوتر رفتم ، دیدم فرزندم رجب است منتظر ماندم تا نمازش تمام شود ، وقتی نمازش تمام شد دستهایش را رو به آسمان کرد و گفت خدایا مرا ببخش ، مرا ببخش از اینکه موجب ناراحتی پدرم شدم و برای ما دعا کرد ، من طاقت نیاوردم و ایشان را در آغوش کشیدم و از او معذرت خواهی کردم به خاطر فریادی که بر سرش کشیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه