شناسه: 198865

محبت و مهربانی

به روایت از زهرا فیضی : همسر فرزندم رجب خاطره ای را از ایشان اینگونه برایم نقل می کرد : یک روز فرزندم را به رجب سپردم تا از او نگهداری کند و خودم برای انجام کاری بیرون رفتم ؛ وقتی که برگشتم خیلی طول کشید ، فکر میکنم 4ساعتی گذشته بود ، وقتی درب حیاط را باز کردم ایشان را دیدم که بچه را به پشتش بسته و خوابش برده است.گفتم این چه کاری است که کردی ؟ گفت : ساکت نمی شد خیلی گریه می کرد گفتم : بچه را پیش مادرت می بردی تا ساکتش کند گفت : مرد باید بتواند از عهده یک بچه براید و در کنار همسرش شریکش شود و به او کمک کند تا شرایط برابر شود ، من هم گفتم واقعا به چنین شوهری افتخار می کنم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه