اولین اعزام 1
به روایت از ربابه موسوی : یادم هست فرزندم علی اکبر دهقان هنوز سیزده سالش نشده بود که به پیش من آمد و گفت: می خواهم به جبهه بروم. من با او مخالفت کردم و گفتم: من اجازه نمی دهم. برو از پدرت اجازه بگیر. آن روز گذشت یک روز به پیش من آمد و گفت مادر بیا با هم به بهشت رضا برویم تازگی آنجا را دست کرده اند خیلی زیباست. من گفتم: مادرجان قبرستان که دیدن ندارد او گفت : با آمدن شهدا در آن زیبایی خاص گرفته است بالاخره هرچه اصرار کرد من قبول نکردم. تا اینکه به جبهه رفت و من به خیال اینکه پدرش به او اجازه داده است. به پیش پدرش رفتم و گفتم چرا اجازه دادی تا به جبهه برود؟ گفت: من اجازه ندادم و ما فهمیدیم امضاء پدرش را جعل کرده و خودش را مکانیک معرفی کرده و به جبهه رفته است.
ثبت دیدگاه