شناسه: 199182

خاطرات سیاسی

به روایت از معصومه سلامی : زمان انقلاب یک روز به من و خواهر خودش گفت : گالنهای نفت را بردارید و با من بیائید هر کدام چند گالن برداشتیم و با ایشان به راه افتادیم .آقای دهقان ما را پمپ بنزین برد در آن جا او خود در صف آقایان ایستاد و من و خواهرشان در صف خانمها ایستادیم . جمعاً 12 گالن بنزین گرفتیم . آنها را به منزل بردیم ایشان چند جعبه شیشه نوشابه نیز تهیه کردند و شیشه ها و گالنهای بنزین را به تدریج از منزل بیرون می بردیم . بعدها فهمیدیم که ایشان و دوستانشان به کمک هم نارنجک دستی می ساختند و با نیروهای امنیتی طاغوت درگیر می شدند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه