فکاهي وقايع خنده دار
راوی رمضان بایگی: برای مقابله با اشرار در شرق کشور بالای ارتفاعات ((دهانه تیمنک)) استقرار یافته بودیم. پناهگاهی بود که از آن برای استراحت استفاده می کردیم. شام را آماده کرده بودیم. نوبت نگهبانی آقای دهقان شد، به بالای کوه رفت تا اگر خبری از اشرار شد به ما اطلاع دهد که غافلگیر نشویم. در حال خوردن غذا بودیم که دیدیم آقای دهقان دوان، دوان به طرف ما می آید و فریاد می زند،((اشرار آمدند)) فورا آتش را خاموش کردیم و نتوانستیم شام را کامل بخوریم. ایشان آمد و بلند بلند می خندید و گفت:((اشرار کجا بوده، چرا ترسیده اید؟)) ناراحت شدیم و گفتیم:((مرد حسابی این چه کاری بود کردی، چرا سرو صدا راه انداختی؟)) دوباره خندید و گفت:((شما غذایتان را بخورید و من بروم نگهبانی بدهم.))
ثبت دیدگاه