خاطرات جنگي
راوی فاطمه دهقان: پدرم می گفت:« در منطقه بودیم و من روی تپه ای ایستاده بودم. برای چند لحظه ای پائین آمدم و در حین پایین آمدن خمپاره ای به زمین اصابت کرد. قسمت نبود شهید شوم و سالم ماندم. حتما خدا نمی خواست که من را ببرد. خمپاره اصابت بکند و ترکشی به من نخورد. حتماً خدا من را دوست ندارد و هنوز من را نمی خواهد.
ثبت دیدگاه