شناسه: 199323

عشق به جهاد

به روایت از بتول دهباشیان : یادم هست دفعه آخری که مصطفی می خواست به جبهه برود به من گفت : دوست دارم دعایی در حقم بکنی . گفتم : چه دعایی گفت : دعا کن این دفعه که به جبهه می روم دیگر مجروح نشوم و شهید شوم .گفتم : من هیچ وقت دعا نمی کنم که شما شهید بشوی ، بلکه همیشه دعا می کنم که به منطقه بروی خدمت کنی و سالم برگردی ، خندید و گفت : این چه حرفی است که می گویی . گویا خودش می دانست که این دفعه که برود شهید می شود . هنگامی که آماده رفتن شد وقتی من کفشهایش را برداشتم تا مثل همیشه تمیز کنم ، اجازه این کار را به من نداد و گفت : دیگر نمی گذارم که تو کفشهایم را تمیز کنی . گفتم : چرا ؟ چون این آخرین دفعه ای است که این کفشها را می پوشم ، می خواهم خودم آنها را تمیز و جمع کنم . در این مدت خیلی به شما اذیت دادم . مرا ببخش فقط از تو می خواهم که برایم دعا کنی تا این دفعه به آرزویم برسم و شهید شوم ، بعد خداحافظی کرد و راهی جبهه شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه