خاطرات بعداز مجروحیت
به روایت از معصومه دوست بین : آخرین دیدار من با برادر شهیدم غلام رضا، زمانی بود که من تازه از مکه آمده بودم وقتی که ایشان می خواست به جبهه برود به او گفتم دادش جان شما دستت مجروح است ومی خواهی عمل کنی نمی توانی بروی بگذار کمی که حالت بهتر شد برو در ضمن ما هم تازه از زیارت خانه خدا برگشته ایم بگذار کاملا سیر ببینیمت اما ایشان قبول نمی کرد و هرچه ما التماس کردیم گفت فعلا 15 روز تا نوبت عمل دستم مانده است زودتر بروم جبهه تا آن موقع برگردم که همه گفتند نرو دستت را عمل کن بعد سر فرصت برو او گفت شما فکر می کنید من الان می خواهم بروم تیراندازی کنم یا می خواهم بروم آنجا جنگ کنم فقط هدفم از حضور در جبهه این است که سیاهی لشگر باشم با این حرفها ما را دلداری می داد تا اجازه بدهیم که به جبهه برود وموفق هم شد اما هنوز چند روزی ازرفتنش به جبهه نگذشته بود چون ایشان فرماندهی تعدادی از نیروها را برعهده داشتند وجلوتر ازهمه بودند به درجه رفیع وعظیم شهادت نائل گردیدند و به آرزوی دیرینه خود رسیدند.
ثبت دیدگاه