شناسه: 199556

دعا و توسل جمعی

به روایت از محمد ابراهیم درخت جوزی : در یکی از شبها که دعای توسل از بلندگوی مسجد روستا بلند شد محمدتقی می خواست به مسجد برود ولی من از رفتن او جلوگیری کردم، بعد از چند لحظه متوجه شدم که ایشان در منزل نیست. خانه ما نزدیک مزار شهداء می باشد ناگهان صدای گریه ای از مزار شنیدم. موقعی که رفتم دیدم محمدتقی است و دارد گریه می کند. دیگر از آن وقت به بعد از رفتن او جلوگیری نمی کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه