خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از صغری شم آبادی : وقتی حسین شهید شده بود من خیلی تنها شده بودم و خیلی بی تابی می کردم چون هیچ کدام از اقواممان آنجا نبود تا با آنها درد دل کنم . به مزار ایشان رفتم و رو به آسمان به خدا گفتم خدایا این قربانی را از ما بپذیر و به من صبر و شکیبایی عطا کن تا بتوانم دوری او را تحمل کنم و آن وقت خیلی گریه کردم. شب که خوابیدم ایشان به خوایم آمد و گفت چرا ناراحت هستی من که همیشه با شما هستم گفتم نه شما شهید شده ای و از پیش ما رفته ای گفت فقط جسم من در بین شما نیست ولی روح من همیشه پیش شماست . از شما تقاضا دارم که همیشه ایمانت را کامل کنی و به فرزندانم تربیت دینی بدهی . اگر اینجا تنها هستی به هر کجا که می خواهی می توانی بروی در حال صحبت کردن بودم که گریه پسرم مرا از خواب بیدار کرد.
ثبت دیدگاه