لحظه و نحوه شهادت
به روایت از یحیی سلیمانی : در عملیات بدر با «عباس خواجه بچه » در کنار یکدیگر بودیم . شب بود و با قایقها به سمت هور الهویزه حرکت کردیم در بین راه تعدادی از نیروها از مسیر منحرف شده بودند با ایشان جهت کنترل مسیر و پیدا نمودن قایقی که راه را اشتباهی رفته بود به راه افتادیم در نقطه ای از مسیر صدای چند نفر که عربی صحبت می کردند را شنیدیم . فکر کردیم که از نیروهای خودی هستند و می خواهند جای ما را لو دهند به برادرانی که همراه ما بودند گفتند هر کسی هست او را بگیرید و دهانش را ببندید در همین حین دوشیکای دشمن شروع به کار کردبه خاطر فاصله کمی که با عراقیها داشتیم تعدادی از برادران ترسیده بودند موتور یکی از قایقها روشن شد در حالی که باید خاموش حرکت می کردیم همین که خواستند برگردند خودم را داخل آن قایق انداختم و موتورش را خاموش کردم تعدادی از نیروها در آب افتاده بودند و چند تا کوله پشتی و کلاه آهنی درآب شناور بود با احتیاط قایق را به عقب آوردیم . نیروها را از آب خارج کردیم ولی کوله پشتی ها و سایر وسایل هنوز در آب بود به خاطر اینکه مسیر فردا مشخص نشود و دشمن اطلاعی کسب نکند گفتم : چه کسی حاضر است برود و وسایل را از داخل آب بیرون بیاورد .عباس پیش قدم شد و گفت : «من می روم و آنها را می آورم » همراه با یکی دیگر از برادران داخل آب رفت . با اینکه این احتمال وجود داشت از سوی دشمن تیری شلیک شود و او شهید شود وسایل را از آب خارج کردم . در ما بین خط خودمان و خط دشمن در آن هور روز را تا شب ایستاده بودیم . قایقهای دشمن از نزدیک ما تردد می کردند. در موقعیتی قرار داشتیم که اگر دشمن متوجه حضور ما می شد مارا به رگبار می بست و چون جان پناهی به غیر از نی نبود کسی زنده نمی ماند . درآن وضعیت عباس مخلصانه به ریسمان اهل بیت چنگ زده بود ناله می کرد و از حضرت زهرا (س) کمک می خواست عملیات را شروع کردیم . عباس پیک من بود و بایستی در کنار من حضور می داشت .در حین درگیری تیری به او اصابت کرد او را به عقب آوردم و در کنار حاشیه جاده گذاشتم و چفیه اش را با کمرش بستم گودالی حفر کردم و او را آنجا خواباندم گفتم : « عباس جان ، من باید به جلو بروم تا خط را آزاد سازیم . بعد خواهم بگشت .» با اینکه درد فراوانی را تحمل می کرد. گفت : « شما بروید تا بتوانید خط را بگیرد » صبح که از خط برگشتیم به سوی عباس رفتم تا او را به عقب انتقال دهد در گودال خون زیادی جمع شده بود . با اینکه عباس آدم قوی و نیرومند و نسبتاًچاقی بود اما صورتش به اندازه کف دست شده بود گفتم عباس : « عباس جان چطوری ؟ » گفت : « نمی دانی چه کشیدم ، خیلی به من سخت گذشت .» صورتش را بوسیدم و با کمک چند نفر از نیروها او را روی برانکارد گذاشتیم و به دو نفر از نیروها گفتم : « او را بردارید و به عقب ببرید عباس خداحافظی کرد و گفت : « من را دعا کنید » او را بردند و چون خون زیادی از او رفاه بود در بین راه به شهادت رسید .
ثبت دیدگاه