تعاون و همکاری
به روایت از صغری لطفی : مشغول خواندن نماز بودم و خواهر کوچک عباس داخل حیاط مشغول بازی بود. صدای عباس آمد که می گفت:«چرا شلوارت را کثیف کرده ای؟» وقتی داخل حیاط رفتم، دیدم لباسهای خواهرش را در آورده و مشغول شستن آنها شد. گفتم:«برای چه این کار را می کنی؟» گفت:«شما نمی رسید، مگر چه می شود، لباس خواهرم است. وظیفه من است و باید این کارها را انجام دهم. با انجام این کارها چیزی از من کم نمی شود.»
ثبت دیدگاه