شناسه: 200248

خاطرات سیاسی

به روایت از مخدره خانی : یادم است برادرم شکر ا... یک روز به خانه ی ما آمد و گفت : خواهر توی خانه ات جا داری که من چند تا کتاب بگذارم آمد توی خانه و کتابهای خودش را توی لانه ای که درست کرده بود از خشت گذاشت و روی خشت ها را کاه گل کرد و یک پارچه انداخت من نفهمیدم آن کتابها چیست بعدها که از ایشان سئوال کردم گفت : آنها کتابهایی علیه رژیم شاه بودند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه