خواب و رویای دیگران در مورد شهید 2
شبی خواب دیدم که آقایی به خانة ما آمد . شمشیری در دستش بود و صورتی نورانی همچون ماه داشت . گفتم : درب باز بود که شما داخل آمدید ؟ فرمودند : بله ، من هدیه ای را برای رزمندة شما آوردم . گفتم : هدیه را به من بدهید ؛ من مادر ایشان هستم . گفت : هدیه را داخل ساک کتابهایش گذاشتم ، سپس رفت . من از خواب بیدار شدم درحالیکه بدنم می لرزید . خانه عجیب نورانی شده بود . گریه ام گرفت با خودم گفتم : شاید ایشان امام زمان (عج) بودند . مدّتی گذشت تا اینکه حسن آقا به مرخّصی آمد . خوابم را برایش تعریف کردم . او گفت : مادر ! من هم این خواب دیده ام . پس برایم دعا کن که به آرزویم برسم . مدّت زیادی طول نکشید که خبر شهادت ایشان را آوردند .
ثبت دیدگاه