شناسه: 201015

خبرشهادت

به روایت از محمد حسین حسین زاده : روزی به بسیج رفته بودم و پشت دراتاق فرماندهی دیدم صدای صحبت می‌آید وقتی گوش کردم دیدم می‌گویند حسین‌زاده شهاب را هم که روحانی‌گردان اخوی بود و ظاهراً در یک روز شهید شده بودند تشییع می‌کردند. آقای حسین‌زاده را هم همان روز آورده بودند اما تشییع نکردند اخوی را از پشت از جاده کمربندی آورده بودند توی سردخانه‌ی ارتش به کسی هم نگفته بودند وقتی اسم حسین‌زاده را شنیدم رفتم نزد خدا رحمت کند شهید درویشی که توی بنیاد شهید بود گفتم درویشی من شنیده‌ام که اخوی شهید شده است و پیکرش را آورده‌اند چون دوست صمیمی بودیم به من گفت به شرطی پیکر شهید را به شما نشان می‌دهم که به پدر و مادرتان نگوئید من و پسرعمه‌ام که عکاس است رفتیم توی سردخانه‌ی ارتش یک شیشه گلاب هم بردیم جنازه اخوی را از سردخانه بیرون آوردیم و با گلاب صورتش را قشنگ شستشو دادیم دیدیم در حالی که لبخند بر لبش بوده به شهادت رسیده بود گمان نمی‌کردیم که ایشان شهید شده است بعد دیدیم که باند پیچیده‌اند که آنجا را هم با گلاب شستیم آقای درویشی گفت اول بیائید با آب گرم بشوئید که یخ زده خونها بعد با گلاب شستشو دهید بعد چند عدد عکس هم کنار هم برداشتیم شب که شد گفتم این طوری که بد است من خبر داشته باشم پدر و مادرم خبر نداشته باشند دیگر جوان بودیم با پسرعمه‌ام آمدیم مسجد بین دو نماز بود به پدرم گفتم بابا بیائید که کارتان دارم پرسید چی شده است؟ گفتم: بیائید که کار دارم گفت: چیه. گفتم اخوی‌ام داماد شده است پرسید چی گفتم: داماد شده است گفت آن که گفته بود داماد نمی‌شوم چطور شده کجا داماد شده توی جبهه مگر دامادی می‌کنند یکدفعه عقده گلویم را گرفت گریه کردم گفت راست بگو چکار شده است؟ گفتم اخوی شهید شده است. گفت: نه خیر شهید نشده گفتم خودم دیدم شهید شده است توی سردخانه است. گفت نخیر شما دروغ می‌گوئید مسجدی‌ها که فهمیدند آمدند خانه‌ی ما زیر بغل پدرم را گرفتیم آوردیم توی سردخانه مادرم پرسید چکار شده که زیر بغل پدرتان را گرفتید گفتم: هیچی مادر بابا توی مسجد بود حالش بهم خورد بعد که مسجدیها آمدند مادرم ناراحت شد دیگر فهمید گفت چه کار شده است؟گفتم: راستش را بگویم اخوی شهید شده است. گفت: دروغ می‌گویی . گفتم: نخیر گفتم: چرا شهید شده و آورده‌اند توی سردخانه است فردای آن روز به اتفاق آقای درویشی رفتیم پادگان ارتش همان موقع فرمانده پادگان ارتش فهمیده بود که چنین شهیدی را آورده‌اند باور کنید قسم می‌خورد که من برای هیچ شهیدی نیامده‌ام اینجا فقط شنیدم یک شهیدی را بنام حسین‌زاده آورده‌اند آمده‌ام او را ببینم جنازه را آوردیم توی چمن فوتبال پادگان یک مداح آنجا روضه خواند می‌گفت من روضه می‌خوانم به شرط این که پدر و مادرم گریه نکنند اگر پدر و مادرش گریه کنند من روضه نمی‌خوانم شروع به روضه‌خواندن کرد فرمانده پادگان چهره اخوی را که دید خیلی ناراحت شد گفت تنها شهیدی است که می‌بینم نورانی، بشاش و قد کشیده است باور کنید موقعی که جنازه را آوردند بیرون جعبه اندازه‌اش پیدا نمی‌شد پا یا از ساق بیرون بود روز تشییع جنازه تمام شهر را گشتیم که یک تابوتی پیدا کنیم برای اخوی پیدا نمی‌شد یک جعبه را بردیم یک تکه‌ی دیگر سرش دادیم و با طناب بستیم جنازه را هر کس می‌دید می‌گفت چه قدر شهیدی دارد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه