شناسه: 201016

خبر شهادت 2

به روایت از محمدحسین حسین زاده : یکسری به اتفاق خانواده به کردستان رفتم من پاسدار بودم و همسرم امدادگر و داروساز و در بهداری کار می‌کرد یک شب آخرهای شب دیدم یک ماشین تویوتایی آمد و یک جوان قدبلند با راننده آمدند خانم گفت: اینها کی هستند که در خانه ما آمده‌اند ـ ما آن شب مهمانی رفته بودیم ـ ما که در این شهرغریب هستیم دیدم برادرم محمدحسن است که با یک راننده آمده است اخوی گفت بگذار راننده بخوابد ما می‌خواهیم تا صبح با هم صحبت کنیم بعد یک کاسه انار آورده بود می‌خوردیم و صحبت می‌کردیم آنقدر صحبت کرد که خانمم گفت خسته نشدید حسن‌آقا گفت اتفاقاً این سری که کردستان آمده‌ام خشوحال‌ترم ما آن موقع یک فرزند کوچک داشتیم او را از خواب بیدار کرد و گفت من او را دوست دارم شما که از اول نبودید که ببینید این بچه چقدر سختی کشیده است می‌خواهم با بچه بازی کنم سحر که شد گفتم اخوی امروز بایست گفت: چشم من نماز خواندم هنوز می‌خواستم بروم اداره وقتی برگشتم دیدم اخوی رفته است پشت سرش پدرم تلفن کرد و گفت اخوی شما اینجا بوده رفته‌اند پدرم آن موقع با امام جمعه و فرماندار به منطقه آمده بودند بعدازظهر تلفن زدند که اخوی آمده مشهد ولی نگفته بودند چکار شده است گفتم اخوی که دیروز اینجا بود چطور امروز به مشهد رفته است مادر گفته بود که حتماً به بابا بگوئید اگر می‌خواهد اخوی را ببیند بیاید مشهد همان موقع عراقی‌ها آمده بودند بمباران می‌کردند گفتم حتماً بابای ما از هواپیما می‌ترسند بعدازظهر آمدم دیدم پدرم نیست کسی نبود پرسیدم کجایند؟ گفتند تلفن زدند که اخوی آمده مشهد بیائید همان موقع اخوی مجروح شده بود و ایشان را مشهد برده بودند از این که پدرم به مشهد رفته بود اخوی ناراحت شده بود گفته بود بعد از مدتی بابا رفته دیدن پدرشان ـ من ـ چرا بابا را خبر کردید بابا باید همانجا می‌بودند چکار داشتید بگوئید من مجروح شده‌ام من که شهید نشده‌ام که بابا را خبر کرده‌اید مجروح شده‌ام که آن همه چیزی نیست می‌خواهم با قطار برگردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه