خاطرات جنگی 1
به روایت از علی اکبر زنده دل : توی دژ خرمشهر که مستقر بودیم یک روحانی آورده بودیم که شبهای اول خیلی جالب صحبت میکرد علمش هم بالا بود و مصیبتی هم که میخواند واقعا غوغائی به پا میکرد با مصیبت خواندنش منجمله از افرادی که خیلی گریه میکرد ولی الله چراغچی بود0هرشب این روحانی اصرارمیکردکه مراببرید خط0 میگفتم اقا ولی شما چه صلاح میدانید ؟ ایشا ن میگفت ما اجازه نداریم علمای بزرگ را به خط مقدم ببریم0ایشان یک شب انقدراصرار کرد که اقا ولی گفت فردا مبریمتان0فردا ایشان رابه خط بردیم 0قبل از اینکه به خط برسیم اقا ولی گفت حاج اقا هرجا که من خوابیدم شما هم انجا بخوابید چون ایشا ن اشنا به صوت خمپاره واین ها نبودند اقا ولی گفت هر وقت دیدیدکه ما خوابیدیم شما هم بخواب گفت باشد .این روحانی کمی جاق هم بود چند مورد بود که خمپاره نزدیک ما خورد که اقا ولی به خیژ می رفت وایشان هم با همان لباسهای روحانی وبا وزن زیاد به سختی روی زمین دراز می کشید که اگرترکش می خواست به ایشان بخورد با ان دیر خوابیدن حتما به ایشان اثر می کرد . البته سر شب هم آقا ولی به من گفت زندده دل با ایشان صحبت کن این یک جور دیگر دارد صحبت می کند من هم شب با این آقا صحبت می کردم ، می گفت فردا شب درست می کنم خودم خراب کردم و خودم هم درست می کنم ولی هر چه انتظار کشیدم درست نکرد حتی یک شب تعدادی از پاسدارها و تعدادی از بسیجی ها را شوراند که آمدند زنده دل را بزنند و ریختند جلوی ستاد و می گفتند این آقای مرده دل مزاحم آقای فلانی شده است ولی با اوصاف آقا ولی گفت خیلی محترمانه ایشان را از ایشان ببر که توی تیپ نباشد ، یک نفر هم جایگزینش کن که بتواند جبرانش کند ، ایشان را بردم 92 زرهی ، کاظمیان هم آنجا بود ، گفتم این آقا این چنین بلایی سرمان آورده و بعد از آنجا رفتیم توی کاتر پیلار آقای بختیاری را آنجا دیدم تا آن موقع ایشان را نمی شناختم ، و با ایشان صحبت کردیم و آوردیمش به تیپ . شبهای اول آن آقا کاری کرده بودند که با آقا سید جواد هم قهر بودند و می گفتند چرا آن آقا رفته و ایشان آمده ولی الحمد الله با بیانی گرم و با محتوا خیلی خوبی که ایشان دارد توانستند بسیجی ها را توی حال خودشان بیاورد و جبران کنند.
ثبت دیدگاه