دعای توسل انفرادی
به روایت از مجید مصباحی : یادم است مجروح که شده بودم رفته بودم به باختران و در آنجا در بیمارستانی که بستری شده بودم رضایت داده و با همه مشکلاتی که بود سعی کردم خودم را به جبهه برسانم. علارغم اینکه بخیه در ناحیه صورت داشتم بالاخره به اسلام اباد آمدم و از اسلام آباد با ماشین های لجستیک به قرارگاه تاکتیکی آمدم . در ابتدا که آمدیم ساعت حدود 8 شب بود ، هوا تاریک بود ، آقای چراغچی اول که ما را در آغوش گرفت و بوسید و برد داخل اتاق . لباسهایم چون خون آلود بود ، رفت و از تدارکات یک دست لباس نو آورد . آخرای شب که کارها را رسیدگی می کرد وضعیت گردانها ، لجستیک و برنامه های را من یادم است. وی همچنین آخر شب شروع کرد به زیارت عاشورا خواندن و من چون سنم کم بود فکر می کردم عاشورا باید صبح خوانده شود. زیارت عاشورا را خواند در حالی که گریه سنگینی هم کرد . بعد از این قضایا نمی دانم چطوری شد که ورق برگشت و یک دفعه ایشان از من گله کرد و گفت که شما چرا آمدید ، شما هنوز مجروح هستید و اگر بخیه چرک کند وضعیتتان بدتر می شود و همان شب یک ماشین راه انداخت و ما را به شهر فرستاد.
ثبت دیدگاه