شناسه: 201852

جبهه

خواهرشهید:در كتابخانه مسجد فعاليت مي‌كرد. به كتاب خيلي علاقه داشت. او كم رو بود، اما بسيار با احترام رفتار مي‌كرد. هنگام رفتن به جبهه به او مي‌گفتيم، موقع امتحانات است، حالا لازمه كه بروي؟ او مي‌گفت: « امتحان و درس را مي‌شود در هر فرصتي خواند، اما مسأله جبهه فرق مي‌كند. بايد رفت.» وفتي مي‌خواست جبهه برود، من بيمارستان بودم. صبر نمي‌كرد كه من مرخص شوم. به من سری زد و رفت. بعد از شهادت دوستانش، بسيار دل نازك شده بود و مي‌گفت: « آنها لياقت داشتند و رفتند، اما من چي؟»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه