خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی رمضان جلمبادانی: یک شب خواب دیدم که حسن کبکی در دست دارد و به خانه آمد و آن کبک سر ندارد ، به او گفتم پسرم این کبوتر چرا سر ندارد؟ گفت سر او حرام است به همین خاطر گوشت او را آورده ام.همان شب دوباره یک کبوتر دیگر را دیدم که از آب انبار خانه بیرون آمده و به طرف آسمان پرواز کرد و دیگر او را ندیدم از خواب که بیدار شدم یکی از اقواممان به در خانه آمد و به او گفتم : من یک خواب این طوری دیده ام فکر کنم که حسن شهید شده است گفت : اتفاقا آمده ام که این خبر را به شما بدهم.با او به به بیمارستانی که او را آورده بود رفتیم تا جنازه را شناسایی کنم که دیدم حسن سرش از بدن جدا شده و از روی زخم دستش او را شناختیم.
ثبت دیدگاه