شناسه: 202494

خاطرات نحوه مجروحيت

راوی فاطمه توکلی خواه: یک روز من و برادرم در حیاط ایستاده بودیم آمبولانس به داخل کوچه ما آمد و روبروی منزل ما ایستاد و من به برادر گفتم:پدر است گفت:نه تزدیکترکه شد دیدم بله!پدرم است گفتم:چرا پایتان را گچ بسته اند.گفت:در جبهه تیر خورده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه