شناسه: 202764

پيش بيني شهادت

راوی زهرا ترابی: به یاد دارم شب آخرین مرتبه ای که قرار بود اعزام شوند برف بارید و ساعت 10 شب در بخانه ما را زدند و چون شوهرم دوره قرآن بود از پنجره بیرون را نگاه کردم دیدم آقای ترابی هستند و دو تفر از دوستانش هم داخل ماشین نشسته اند . صدایش را شنیدم که به دوستش گفت : آقا رضا اینجا منزل برادرم هست اگر اتفاقی افتاد به ایشان خبر بده . دوستش گفت : مگر شهید شدن برای من و شماست ؟ بعد خنده ای کرد و با کلیدی که نزد خود داشت درب را باز کرد و آمد روی پله ها و گفت : برادرم کجاست ؟ گفتم : دوره قرآن است .گفت : کارش داشتم . من فکر کردم ممکن است بخواهد پولی از او قرض بگیرد به همین خاطر گفتم : پول لازم دارید ؟ گفت : نه . می خواستم با خودش صحبت کنم . گفتم : خوب به من بگوئید تا به بگویم گفت : فقط به او بگو ار دوره های من فراموش نکند و همیشه شرکت کند . حتما سفرش مرا به برسان گفتم : منتظر باشید ممکن است الان بیاید . گفت : نمی توانم چون ممکن است امشب عازم شوم از طرفی دوستانم نیز بیرون متنظرمهستند بعد پرسید : تنها هستی ؟ گفتم : نه خاله اینجاست 50 تومان داد و گفت : این را بده به خاله . بعد هم گفت : خاله من می روم جبهه و دیگر بر نمی گردم . خاله گفت : خدا نکند الهی همیشه بروی و بر گردی اگر تو نیایی من می میرم . بعد هم حلالیت طلبید و رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه