خاطرات سياسي
راوی زهرا ترابی: به یاد دارم زمان انقلاب که پسر عمویم (شهید ترابی) اعلامیّه پخش می کرد ، یک شب ساعت 2 از دورة قرآن آمد و گفت : امشب یک نفر مرا تعقیب می کرد . اگر کسی آمد و سراغ مرا گرفت نگوئید کجا هستم . از طرفی چون رژیم شاه بود سربازی هم نرفت به همین دلیل از ارتش هم دنبالش می آمدند . یک شب ارتشیها دور خانه را محاصره کردند . ایشان نیز بلافاصله با برادرش از پشت بام خود را به داخل خرابه انداخت و فرار کردند و شب را در کوهها بسر برده بعد از آنجا به منزل عمویشان (پدر من) رفته بودند و دو شب بعد برگشتند . (احساس ما این بود که ژاندارمها به خاطر سربازگیری در تعقیبشان هستند . ولی بعدها متوجّه شدیم که به عنوان فرد انقلابی شناسایی شده بودند) .
ثبت دیدگاه