شناسه: 202793

اخلاص عمل

راوی زهرا ترابی: یک روز برادر شوهرم بعد از اینکه نماز صبح را خواند ،با صدای بلند گفت : هر کسی دوست داردهرم برود حاضر شود .بعد هم آمد و درب اتاق ما را زد و گفت :زن داداش شما حرم نمی آیید گفتم چرا . بعد به اتفاق راه افتادیم . در بین راه از کنار یک مغارة لحاف دوزی گذشتیم همسرش یک نگاهی توی مغازه کرد و لحافی را به من نشان داد و گفت : لحافی را که مادرم برای بچه ها دوخته مثل این است . در همان حال مغازه دار نگاهش به ما افتاد . آقای ترابی ناراحت شد و ما را از همان جا به خانه آورد . وقتی که سئوال کردیم که چرا ناراحت شدید ؟ گفت : شما صبح زود جهت تشرف به حرم حضرت رضا (ع) یا جهت انتخاب لحاف از خانه بیرون رفتید . من دوست داشتم شما را به حرم ببرم و برایتان زیارتنامه بخوانم اما شما کاری کردید که ناراحت شوم و از بین راه شما را برگردانم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه