حسن برخورد
راوی زهرا ترابی: یک روز بعد از ظهر رمضان جهت افطار به منزل آقای ترابی رفتم. وقتی به منزلشان رسیدیم ایشان را دیدم که با موتور گازی از حیاط بیرون می آمد، بعد از احوالپرسی گفت : جاریت رفته آمپول بزند، من می روم او را بیاورم شما یک چیزی برای افطار حاضر کن. وقتی خانمش آمد با خنده گفت : خوب، حالا ما از افطاری انداختی؟ (من متوجه شدم آنها افطاری دعوت بودند ولی برادر شوهرم به من چیزی نگفت) علی آقا ناراحت شد و خطاب به همسرش گفت : چرا موضوع را گفتی؟ من عمداً نگفتم که یک شب سر سفره افطار باهم باشیم.
ثبت دیدگاه