شناسه: 204058

خبر شهادت

یک روز در خانه همراه با پدر و مادر محمد و دیگران نشسته بودیم. همه می گفتند: ما در مورد محمد خواب دیده ایم. هر کس خوابش را بیان کرد. م گفتم: "امروز بالاخره از محمد یک خبری می آید." تا اینکه دایی ام امد خانه ما و گفت: " زود باشید کارهایتان را انجام دهید که کار زیادی داریم." من که چیزی از حرفهای دایی ام نفهمیدم و نظور ایشان را درک نکردم. تا اینکه بعد از 10 دقیقه از طرف سپاه امدند و خبر شهادت محمد را برای ما آوردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه