شناسه: 204647

لحظه و نحوه شهادت

به روایت از محمدرضا یگانه : عملیات کربلای 5 بود . شب عملیات حسن آقا را درمسجد دیدم که در حال راز و نیاز و گریه است . به قول معروف خیلی نورانی شده بود. من فهمیدم که او رفتنی است . در شب عملیات ما تا قرارگاه عراقی ها پیشروی کردیم . بعد به ما دستور دادند که همان جا مستقر شویم . ادامه کار را گردان دیگری انجام می دهد من در حال جمع و جور کردن بچه ها بودم تا تلفات کمتری بدهیم . کمی آن طرف تر تعدادی سنگر بود که یکی از آن سنگرها را به عنون سنگر فرماندهی در نظر گرفته بودند . برادر حسن با تعدادی از معاونین در سنگر فرماندهی بودند که ناگهان سنگرها مورد اصابت مستقیم گلوله ی توپ قرار گرفتند همه گفتند سنگر فرماندهی بود من سراسیمه به سمت سنگرها دویدم . وقتی رسیدم به آنجا دیدم خدا را شکر سنگر فرماندهی سالم است . حسن آقا وقتی مرا دید با خنده گفت : باز این حاجی یگانه آمد مرد حسابی برو نیروهایت را جمع کن من هم به شوخی گفتم : من فکر کردم شما شهید شدی آمدم جنازه ات راجمع کنم موقعی که من می خواستم بروم به من گفت: به امر ولایت از داخل کانال برو خلاصه کار دست ماندهی به داخل کانال رفتم داشتم نیروها را توجیه می کردم که پیش هم جمع نشوندوفاصله هایشان راحفظ کنند که یک دفعه دیدم یکی از طلبه های گردان داخل کانال می رود و گریه می کند . به او گفتم : چه شده ؟ گفت : حسن آقا در بمباران هواپیما ترکش خورد و شهید شد . من وقتی خود را به بالای سر او رساندم تمام کرده بود. این اتفاق برای ما خیلی سنگین و دردناک بود به ما دستور دادندکه به عقبه برگردیم . ونیروها را ترخیص کنیم تا بتوانند به مراسم تشییع شهید برسند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه