شناسه: 204654

تواضع و فروتنی

به روایت از طیبه نجاتیان : در زمان تولد دومین دخترمان زهرا حسن آقا در جبهه بودند زمانی که به مرخصی آمدند زهرا علاوه بر اینکه دو ماهه بود خیلی چاق وتپل شده بود . حسن آقا وقتی به خانه آمد وزهرا رادید گفت : این بچه ی کیست؟ گفتم : دختر همسایه است. ایشان باورش شد به همین خاطر پرسید پس زهرا کجاست؟ گفتم : نیست او را به خانه مادرم برده ام . خانه ی مادرم به ما نزدیک بود حسن آقا از من خواست تا بروم و زهرا را بیاورم در همین حال بود که مادرم از راه رسید و به حسن گفت : این دختر چاق و تپل زهراست یعنی شما او را نشناختید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه