شناسه: 205087

استقامت و پایداری

به روایت از رضا پایداری : یک دفعه همراه قربان با هم برای چرای گوسفندان به طرف کوه که هوا هم خیلی سرد بود ، با الاغ راه افتادیم وقتی به کوه رسیدیم و گوسفند ها را برای چرا آماده کردیم . قربان کفشهایش را در آورد و دید که جوراب هایش خیس شده بعد به من گفت : جورابهایم خیس شده تا صبح هم خشک نمی شود ، من به او گفتم : بیا جوراب های مرا بگیر و من هم شالی که همراه دارم را به دور پاهام می بندم اما ایشان قبول نکردند. یک حرفی زدند که همیشه در خاطرم است. شب سرد هم می گذرد . شب گرم هم صبح می شود . بعد که خوابیدیم و صبح بیدار شدیم ، دیدم که بله شب سرد به من که جوراب داشتم گذشت و هم برای قربان که جوراب نداشت گذشت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه