ناشناس
به نقل از همسر شهید:
روزهایی اوج انقلاب بود. آن روز یکی از همسایهها گفت: «دیشب شخصی که چهرهاش را پوشانده بود، برایمان برنج آورد. برای شما هم آورد؟!» گفتم: «نه!»
در فکر این شخص ناشناس بودم تا اینکه چند شب بعد دیدم حسین در ایوان نشسته و بی سر صدا برنج بستهبندی میکند!
ثبت دیدگاه