پيش بيني شهادت
به یاد دارم آخرین دفعهاى که مىخواست به جبهه برود تا سر کوچه رفت و دوباره برگشت مىدانم پنج دفعه این کار را تکرار کرد گفتم محمد جان این دفعه چرا اینطورى مىکنى گفت:یک حسى به من مىگوید خوب خواهر و مادرت را نگاه کن جون شاید دیگر برگشتى در کار نباشد گفتم:پسرم این حرفها را نزن دختر کوچکم را گذاشتم و تا پاى ماشین با او رفتم رائماً از شهادت حرف مىزد چهرهاش خیلى نورانى شده بود.
ثبت دیدگاه