شناسه: 207231

دعا و توسل جمعي

راوی فاطمه ملایی: دعای توسل! یکی از دوستانش از روستای ابراهیم آباد نقل می کند: شب قبل از شهادت عباس، وی تسویه حساب گرفته و سرهنگ رشیدی از سپاه تربت جام، جایگزین ایشان آمده بود. در آن شب آخر حمام کرد و ساکها و لباسهایش را آماده کرد. و برای رفتن به مشهد، آنهم پس از 9 ماه حضور در منطقه جنگی آماده می شد که دوستانش با اصرار به وی گفتند: آقای یوسفی، امشب را پیش ما بمان تا با هم مراسم دعای توسل داشته باشیم. شهید عباس یوسفی با وجود اینکه تسویه حساب گرفته بود، اما به اصرار دوستان ماند. اتفاقاً تا سحر شب 28 ماه رمضان هم بیدار و در حال عبادت و نماز و دعا بود. سحری روز 28 ماه رمضان را که می خورد دوستانش به وی گفتند: برادر یوسفی، شما سحری میل بفرما چرا که عازم مشهد هستی! ایشان گفت: سحری می خورم و اگر فردا عازم شدم افطار می کنم. پس از اذان صبح باتفاق برادر رشیدی جهت گرفتن وضو از سنگر خارج می شود و در حالیکه چفیه در دستش بود، مورد اصابت ترکش از ناحیه شکم قرار می گیرد و روده هایش بیرون می آید که توسط دستش جلوگیری می کند. بعد یکمرتبه به زمین می خورد. سپس بلند شده و الله اکبر می گوید و نام امام زمان را بر زبان می آورد. یکی از همرزمانش بطرف او می رود. همین نقل کننده خاطره از روستای ابراهیم آباد - که شهید یوسفی به وی می گوید: همپای جنازه ام تا روستا برو و سفارش مرا به همه برسان و بگو که به آرزویم رسیدم و خداوند مرا قبول کرد. خداوند مرا پذیرفت و من به شهادت راضیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه