خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی سکینه نظامی : زمانی که برادرم حسن خواست به جبهه برود، همسر ایشان حامله بود ولی خبر نداشت و به جبهه رفت. در همان روزها خواب دیدم یکی درب خهنه را باز کرد و وارد خانه شد. دیدم برادرم حسن است. گفتم: کجا بودی؟ دلم برایت تنگ شده است. چرا نمی آیی به ما سر بزنی؟ گفت: کار دارم نمرسم پیش شما بیایم. گفتم خبر داری همسرت زایمان کرده و بچه دارد؟ به محض اینکه این خبر را شنید فورا با ما خداحافظی کرد و به خانه خودشان رفت. چون خیلی به خانواده اش علاقه داشت.
ثبت دیدگاه