شناسه: 208368

حالات معنوي خاص

راوی ن.م کبریان : «سلام به تو ای سرو صنوبر بوستان خوبیها ، ای تصویر آیة اطمینان و رضا و ای گلواژة شکیبایی و صفا اکنون که سیزده بهار از فقدان تو که نه ، از فقدان من می گذرد ، ایستاده ای در زیر بارانی از نجابت و در سرزمین خیال بذر خاطره می پراکنی . تو را بیاد دارم که مثل ستاره پر از تازگی بودی و نور ، پاکیزه همچون درختی که از جنگل ابر برگشته باشد . وقتی تو بودی هوا روشنی پخش می کرد و من هر گلی را که می دیدم از دستهای تو آغاز می شد و آبی که از چشمه سار زلال صفا می آمد ، بوی تو را داشت . من از ابتدای تو فهمیده بودم که یک روز خورشید را خواهی آورد و اینک در کوچه باغهای گریه خاطرة نسیمهای مهربان با صدای دلنشین که بر لبان صبح مترنّم است تو را می خوانند و در کوچه های خلوت صداقت فانوسهای بی ریا نورشان را در تو می جویند . در زلال در کدام چشمه وضو ساختی و در سایة کدام خلوت نماز گزاردی که مثل آئینه صاف شدی ؟ با من بگو ای صبور سترگ ، آویشن کدام بهار در سبد دستهای تو گل ریخت ؟ عرق سبز کدام شاخة طوبی نثار پاکی هایت شد که انسان معطّر و بلند روییدی ؟ آه ! ای مهدی ماندگار ، می دانم سبز تر از جنگل هیچ وسعتی بهار را سرود و سرخ تر از شهید هیچ دستی در بهار گلی نکاشت . مهدی عزیز! دریغا بی تو بودن چشم را از دیدن بر می گیرد و دل تنبل من در نهاد می میرد. ای از من دورتر مثل آسمان ، ایستاده ام با روحی بی قرار تا مگر تماشای تو خستگی جانم را مرحم گذارد حال می فهمم ماندن چقدر حقارت آور است . وقتی که عزم من ماندن باشد حتی در روز نیز پنجره ها به سمت تاریکی باز می شود و اگر بتوانم موقع رسیدن را درک کمنم برای رفتن همیشه فرصت است . ای نخل همیشه سبز ، اگر چه با تبر نفرت افتادی پی چشمانت فانوسی است در شب طوفان که گره گردباد را می گشاید و لبخندت اقیانوسی است که تشنگان را بر می انگیزاند ، ما زمستانی بی طراوت حتی با برگ اما تو همیشه ای از بهار ایستاده ای بی مرگ . اینک من سینه چاک و غریب بی تکلیف و رها در خراب دشتهای دور در پی تو می دوم . ای ساده و صبور یک سبد ستاره چیده ام برای تو یک سبد ستاره ، کوزه ای پر از آب ، دستی از گل نگاه آفتاب و چفیه ای برای گامهایم در هجوم درد . دریغا تو رفتی ، هراسی ندارم ای بهترین دوست ، خدا دستهای تو را منتشر کند . بیاد دارم در مهر ماه سال 62 که در مدرسه علمیه امام باقر مشهد مشغول به تحصیل شدم او را به عنوان هم نشین و صاحب سر در حجره طلبگی انتخاب کرد . آنجا محبتی از او در دل من جا کرد ، تجلی روحش مرا جزب نمود کشش معنوی . جاذبه روحانی وجودش مرا به سوی او کشانید . بیش از یک سال با یکدیگر معنوس بودیم در این مدت خصال پسندیده آن عزیز بیان گر روح بزرگ او بود ، درسها را با دقت می خواند و مباحثه می کرد . شهریه ای که مسؤل مدرسه به ما می داد در ماه فقط صد تومان بود و این مبلغ امرار معاش را غیر ممکن می ساخت و لذا مهدی روزهای پنج شنبه و جمعه که درس تعطیل بود به بنایی می رفت . مخارج یک هفته خود را تامین می کرد زیرا که در وی توان تامین مخارج او را نداشت . نماز شب او هر گز ترک نمی شد و هر بار هنگام اذان صبح مرا برای نماز بیدار می کرد روحیه شاد ، لبهای خندان و چهره وی را در بین طلاب محبوب نموده بود تا اینکه روح همیشه مسافر او تاب ماندن نداشت و جسم خاکی اش را به سرزمین نور ، جبهه های حق علیه ظلمت برد. من با او عهد بسته بودم که مرا نیز از فیض حضور در میان بهترین نخبه گان آفرینش محروم نکند تا آن روز که همچون هاتف غیبی پیامم را داد عملیات نزدیک است بیا با این سخن ناگاه سور اسرافیلی در وجودم دمیدن کرد که برخیز ، ماندن سلاح نیست و هستی در رفتن است . در تاریخ هفتم اسفند 63 از طرف تبلیغات سپاه خراسان با یکی دیگر از طلاب مدرسه به نام آقای محمد علی عبداللهی به عنوان مبلغ رزمی به طرف جنوب به راه افتادم تا به سرزمین موعود رسیدم . در دشتهای تفتیده جنوب نخلهای نیم سوخته را می دیدم که سر بر دوش هم نهاده و رازی اسرار آمیز در دل خود پنهان داشتند . ودر این میان چهره ای را دیدم که آیت خدا بودن و در انسانیت و شرف معنی می دادند ، قیافه هایی که صداقت را در تابش خیره کننده اش ظهور می بخشید به رزمندگانی که پیکرشان بوی خدا می داد وبر چهره هایشان نور خدا می تابید ،مشکاه ربانی بودند و انصار خدا و رسول عناصر ی که به انسانیت ارزش می دادند تا اینکه به مقر گرداند سیف ا... جمعی تیپ 21 امام رضا (ع) که در منطقه دشت عباس نزدیک سایت بعد از پل و رودخانه کرخه مستقر بود رسیدم. من هم با هماهنگی قبلی با مسئول اعزام مبلغ برادر منبتی که در پادگان لشکر92 زرهی اهواز مستقر بود معرفی به همین گردان گرفته بودم و ناگهان در میان بسیجبان گردان مهدی را دیدم که برای رزمندگان مبلغی تمام عیار شده بود زیرا در کسوت روحانیت لباس رزم پوشیده بود و حرف و عمل را یکی کرده بود دستی بر گردنش افکندم که جامعه اش چون پرده کعبه بوی بهشت می داد ، نور خدا در زجاجه جان او منعکس شده بود چند لحظه ای با او خلوت کردم و شروع به سخن کرد و گفت : کلاس درس اینجاست، هرچه قلم و نوار و دین و یقین داریم باید در اینجا میزان کنیم. گفت : آیا ثمرة این همه شب و مناظره که در مدرسه داریم ذره ای از اطمینان این آیت های خدا هست؟ مهدی اضافه کرد : اینها نه در حجره مدرسه درس خوانده اند و مژنه در دانشگاه کلاس دیده اند. اما اگر هم روشنائیها ی خورشید و ستارگان را جمع کنند به درخشش پیشانی آنها نیست و همه زیبائی های جهان در لبخند گرمشان پیداست. او گفت و گفت و گفت باران کلمات چنان دلنشینش بر لبانش مترنم بود که گویا نهال سبز معرفت در وجودش روئیده است. او که سخن می گفت : انبوه رزمندگان در برابرمان در حرکت بودن و من مات و مبهوت ، نگاه در اعماق این غیار کم شده از مهاجرت پرستو ها بود و دلم همچون پرندهای وحشی خود را به در و دیوار می زد تا از این بگریزد و بال در بال آن پرستو های آزاد و خوشبخت مهاجرپرواز کند اما منِ سنگین شده بالهایم را شکسته بودم و خود را در حصار اصطلاحات خاص و بی جان علمی که هیچ راهی بسوی رویت جمال و جلال نداشت محبوس کرده و همچون خزی در برابر این گوهر های ناب یافتم که دست تغابن بر سر می کوبیدم و سنگ پاره ای بودم نا تراشیده در کنار این عناصر والا تا بی ارزشی من آنها را نشان دهد. مهدی که حلمش همراه با معرفت زمینه حضور عندالرب را برایش فراهم کرده بود در مسجد گردان برای رزمندگان نماز می خواند و صف نماز را با صف جهاد پیوند می داد، عروج آسمانی را آموخته بود، صدای خدا را می شنید و چهره زیبای محبوب در آیینه جانش عکس می انداخت سراپا ملتهب بود و مجذوب و مشتاق. دو هفته به صورت شبانه روزی آماده رزمی بزرگ می شدیم و آموزشهای نظامی نشان از عملیاتی آبی خاکی داشت. ظهر آخرین روز که همه چیز خبر از حادثه ای قریب الوقوع داشت. صدای اذان بلند شد. آوای توحید موج موج بر هوا برخاست تا دلها را از عشق خدا بیا کند چرا که لحظات دیدار نزدیک بود. آهنگ یا بلال پیامبر تداعی می شد و رزمندگان بی تاب نماز بودند آستین ها بالا زده شده چهره ها با آب وضو روشنی یافت صف ها بسته شد و همه در برابر خدای بزرگ به نماز ایستادند. در سکوت مطلق نمازگزاران صدای مهدی که بر آنان جماعت می خواند طنین خاصی داشت. دلها در پرواز بود جانهای مشتاقان در عشق و عطش و عرفان می گداخت. راکعین و ساجدین را که در قرآن خوانده بودم، اکنون به عینه می دیدم نه به شوق بهشتی که معامله تجار باشد و نه ترس از جهنمی که عمل بردگان باشد بلکه تنها عشق دیدار او با ساکنان حرم سر عفاف ملکوت باده ایستاده و در اسراء آن ظهر قدر که تازه براتشان داده بودند از مسجدالحرام میعاد عشق به مسجدالاقصی حریم قدس وعرفان تاخته و در مقام قربت حق سجده بر تربت شهادت گزاردند چرا که این آخرین نماز اهل جماعت اهل وصال بود. نماز که تمام شد مهدی به سخن ایستاد شما ای عصاره های خلقت و برگزیدگان حضرت دوست، بعد از این لحظه دیدار نزدیک است دوران فراق بسر آمده است آماده حرکت باشید و کلام مولایش حسین (ع) در شب عاشورا را خواند که: من کان با ذلا مهجته فلیرحل معنا: هر کس سر بر کف نهاده است پس با ما بیاید والا برگردد. بنابراین سخن چنان طرب و التهابی بر صفوف رزمندگان بوجود آمد که هر آن امکان عروج روح بزرگ آنان از کالبد تنگ خاکیشان می رفت. لحظه ای خود را در عاشورا دیدند، اشک سرازیر شد با زبان حال همه یک صدا می گفتند اگر بدنمان را قطعه قطعه کرده بسوزانند و خاکسترمان را به باد دهند و دوباره ما را زنده کنند لحظه ای از یاری فرزند پیامبر (ص) دست برنمی داریم. یکدیگر را بشارت به رضوان حق می دادند دلم می خواست تمام نرگس های دنیا را از گلستان بچینم و به دامانشان بریزم، پاهایشان را شستشو دهم و از پرده کعبه پیراهنی بر تنشان بیارایم و از خاکهای نرم عرفات سجاده ای بر ایشان بگسترم و همه گوسفند های منی را جلوی پایشان قربانی کنم. مهدی ادامه داد: برادران من اینجا تکرار تاریخ است، این سرزمین کربلاست و امشب یا فرداشب شب عاشورا. نبرد ما در آینده ای نزدیک در اطراف دجله و فرات است، همان دجله و فراتی که دو جریان متضاد در بستر تاریخ هستند جریان کفر و ایمان، دجله جریان کفر و ستم است که خلفای ظالم در کرانه آن خیمه جور و جنایت برپا داشته اند و اینک بغداد پایگاه هرگونه کثیفی و ظلم است که در کنار آن بنا شده است و فرات مسیر معنویت و شهادت است که اردوگاه حسین (ع) در کنار آن برپاست و کربلا مکتب ایمان و کانون امتناع از هر گونه ذلت است در کنار آن برخاسته است. سخنان دلنشین او به پایان رسید از مسجد گردان بیرون آمدیم ، بعضی از بچه ها که طاقت درنگ لحظه وصل را نداشتند اطراف تانکر آب جمع شدند ، بسته های حنا آورده شد ، دستها را به حنا بستند و زمزمه می کردند : ما چشم به یاری خدا می بندیم دل در گرو ذکر و دعا می بندیم امشب که رسیده وعده دیدارش از شوق وصال او حنا می بندیم مهدی هم از حنا بندان بود تا مرا دید دعوتم به حنا بستن نمود ، در پاسخش گفتم : من کجا و شهادت کجا ؟! من که در حصار تن خاکیم به دام افتاده ام کجا توان پرواز دارم ؟ گفتم : شما که امروز حنا به دست می بندید با همان دست پیمان روز الشت را بسته اید و آن را حفظ کرده اید . اما من که پیمان شکسته ام و اسیر ابلیس شده ام کجا می توانم با دستان آلوده به محضر قدس او راه یابم . مهدی چنان در هاله عشق و عرفان می درخشید که چشمان من تاب نگاه او را نداشت و من چنان تاب از این قافله عقب مانده بودیم که می دانستم مرا در آن بزم راهی نیست او در میان این جمع مانند طاووس کربلایی بود که هر آن آماده پرواز به آسمان قرب را داشت . آن روز ظهر بعد از ادای فریضه که همانا اتصال به مبدأ لایتناهی است بشارت وصل را شنیده بود که دستهای خود را از حنا رنگین ساخته بود تا ساعاتی دیگر پیکر سیراب شده با خونش را به محضر خریدار واقعی جانهای مؤمنان تحویل دهد . گویا زمزمه هایی که در هنگام حنا بندان زیر لب داشتند را قدسیان عالم بالا و کارگزاران ملکوت و ارواح همه پیغمبران و صدیقان و شهیدان می شنیدند که این گونه سرا پا در انتظار این عروج ملکوتی بودند . نزدیک غروب آفتاب همه برای حرکت آماده شده و با یکدیگر وداع می کردند . من با مهدی آخرین صحبت ها را کرده و یکدیگر را در آغوش گرفتیم . دستهایش مثل بال جبرئیل نرم بود در نگاهش هزاران راز خوانده می شد . پیشانیش چون زجاجه نور می درخشید ، پیکرش همه روح بود و روح ، حرفی نمی زد ولی سکوتش گویای اسرار آسمانی بود . گرمی گردنش را بر دوشم احساس می کردم . قطره اشک شوقی بر صورتم چکید ، طاقت نیاوردم خواستم دستهایش را ببوسم که دیدم فرشته ها آنقدر برای رسیدن دستش هجوم آورده اند که جای من نیست . سوار بر کمپرسیهای استتار شده گشتیم و بعد از طی حدود چهار ساعت در تاریکی شب به آخر خشکی رسیدیم از اینجا به بعد آب بود و نیزار و قایق و بلم فرمانده گردان ، شهید درودی از اهالی نیشابور دستور داد بچه ها نماز مغرب و عشاء را بخوانند ، آنجا چون منطقه خطر بود ، نمی شد نماز جماعت خواند ، لذا هر کدام از بچه ها گوشه ای را انتخاب کرده و به نماز ایستاده مناجات با قاضی الحاجات در آن تاریکی شب روی خاکهای نرم نزدیک هور ، عرفات را تداعی می کرد ، چرا که عرفان واقعی ، آنها بودند که ره صد ساله را یک شبه پیمودند . بعد از نماز مغرب و عشا ء و خوردن شام که از جیره خوراکی خودمان بود توسط قایق های موتوری به اسکله های داخل هور منتقل شده ، نیمه های شب به اسکله رسیدیم . فانوسهای چادرها سو سو می زد ، سکوت مطلق شب با صدای جیر جیر کها و قورباغه ها شکسته می شد در آن نیمه شب نورانی عده ای که از قبل در آنجا مستقر بودند در زیر مهتاب به مناجات با حضرت دوست مشغول بودند و بریده از همه تعلقات مصداق بارز الهی هب لی کمال الانقطاع الیک شده بودند . شب را به صبح رساندیم ، صبح تا چشم کار می کرد نیزار بود و بلم و قایقهای موتوری که روی آب مانور می دادند . آن روز تا عصر عدّة زیادی از بچّه ها آخرین وصیّتها را نوشتند . در این میان مهدی را دیدم که آرام و قرار نداشت . غروب عدّة کمی را جمع کرده و دعای توسّل خواند و از ارواح قدسی ائمّة معصومین برای یاری اسلام عزیز نصرت طلبید . مجدّداً با مهدی وداع کردم در هنگام خداحافظی یک کلمه گفت و آن اینکه امشب ، شب مهدی است و او که مهدی بود به هدایت و لایت رسیده بود و در انتظار رؤیت جمال حضرتش بود . آن شب یعنی شب بیست و یکم اسفند ماه سال شصت و سه غوّاصان خط شکن ، عملیّات را که بعداً بدر نامیده شد در هور الهویزه آغاز کردند و ما گردانی بودیم که باید به آنان می پیوستیم . بر روی آبهای زلال هور و در پناه نیزارهای منطقه تا چشم کار می کرد قایق بود و بلم و بر رویش سرخ پوشانی مسلّح که جلیقه های قرمز شنا به تن داشتند همچون قو . من قوهایی دیده بودم سپید بر روی آب که زینت رودخانه بودند ولی اینها سرخ و ملتهب بودند و ناآرام و بی تاب و هرکدام زمزمه ای بر لب داشتند از توسّل و دعا و قرآن . نزدیک سحر به خطّ مقدّم جبهه یعنی همان دژ مستحکم و معروف شرق بصره رسیدیم . خط شکنان با مهارت و تهوّر تمام ، موانع را از بین برده ، دشمن زبون را به عقب رانده یا عدّة زیادی را نابود کرده بودند . پیشروی بعد از طی مسافت هشت ساعته در آب هور خشکی شروع شد . دشمن سراسیمه فرار می کرد ، دجله کاملاً قابل رویت بود ، جادّه وسط هور توسّط نیروهای جهاد به دو طرف خشکی وصل شد و نیرو و تدارکات به سرعت رسید . چند روزی تحمّل ضدّ حمله های دشمن را نمودیم و در این میان عده زیادی از نیروهای ما شهید ومجروح شدند و تا اینکه دستور تعویض ما صادر شد . نیروهای گردان به شدت پراکنده شده بودند . با تنی خسته ولی روحی شاد از اینکه قافله سالار این خیلی عظیم و سکان دار این کشتی نجات را در جماران خشنود ساخته بودیم و به مقر گردان برگشتیم . از هر چادری که بیست نفر داشت سه یا چهار نفر بیشتر نیامده بودند . سراغ مهدی را گرفتم . همراهان او که مرا می شناختند ابتدا در گرفتن حقیقت درنگ کردم ولی آرام آرام جریان را باز گو نمودند که مهدی به خدا پیوست . وقتی این خبر را شنیدم تمام غمهای عالم دلم را گرفت نه برای او که برای خودم مغزم تیر کشید . سرم داغ شد باورم نمی شد او چنان جلوی تانکر آب ایستاده بود و می گفت بیا حنا کن ... اکنون او رفته و مرا با خود نبرده است . کجا رفته است ؟ چه میدانم به مزار کهکشان ها . به اوج ملکوت ، طیران آدمیت نموده و بر شاخه طوبی نشسته است . زبان و لبانم را با دندانهایم می جویدم اینجا بود که روی زمین نشستم ، چشمانم را بستم و سرم را با دستانم گرفتم . قطره قطره ذوب شدم . مهدی آمد گفت : من که در مسجد گردان نماز می خواندم اکنون در بیت المعمور نماز می خوانم در آسمان چهارم . اینجا ابراهیم و موسی و عیسی و علی و حسین و همه شهیدان به امامت پیامبر نماز می خوانند و من هم در صف آنهایم زبانم به لکنت افتاد و گفتم : م م م م ه د ی م م را ب ب ب ... گفت : کاری کن تا به اطمینان برسیم آنگاه ندای ارجعی را بشنوی و بعد پر کشید و بالا رفت و من باز هم در لجن زندگی فرو رفتم . طوبی له و حسن مآب یادش و راهش جاودان باد

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه