ايجاد روحيه در رزمندگان
راوی احمد رعیت نژاد : یادم می آید در سال 60 که ما در بستان مستقر بودیم و شب می رفتیم توی خط چزابه به حساب سد معبر و میدان مین ایجاد می کردیم. صبح یکی از همین شبها مهدی میرزایی رفته بود به اتفاق جانشینش عباس اسماعیل زاده که کار شب را چک کند و ما خوابیده بودیم ساعت حدود 9/5صبح هواپیماهای دشمن آمدند و شروع به بمباران کردند. پدافندها هم شروع کردند به شلیک کردند ما از سر و صدای هواپیماها و شلیک پدافندها از خواب بیدار شدیم و از اتاق بیرون آمدیم. به محض این که آمدیم بیرون. هواپیما شروع به بمباران کرد. یک لحظه متوجه شدیم که روی آسمان صدای غرش می آید. نگاه کردیم دیدیم یک راکد هواپیما به سمت ما می آید. این منظره فکر و حرکت را از ما گرفته بود. واقعاً مانده بودیم چکار بکنیم و به کجا فرار کنیم. اگر این بمب به زمین اصابت می کرد هیچکس سالم نمی ماند. در همین لحظه حسن اسلام زاده که شبش در میدان مین با ما مشغول کاشتن مین بود و جا مانده بود آمد و خیلی ناراحت بود و گفت شما مرا دیشب در محور جا گذاشته اید دیگر من از مجموعه شما می روم. ایشان رفت توی اتاق که ساکش را بردارد که بمب دقیق روی همان اتاق اصابت کرد و آقای اسلام زاده که مشهدی هم بودند زیر آوار رفتند و به شهادت رسیدند. برادر بنده زخمی شد. مرا هم موج گرفته بود. تعدادی دیگر از بچه ها را موج گرفته و یا مجروح شده بودند. بچه های تیپ که متوجه این حادثه شده بودند بلافاصله آمدند تا به ما کمک کنند. هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که مهدی میرزایی با اسماعیل زاده از خط برگشتند. ایشان وقتی آمد با این که محل شلوغ بود همه ما روحیه مان را از دست داده بودیم با موتور راست رفت روی خروارها خاک که خانه مان بود و گفت: چی شده؟ چرا سر و صدا می کنید؟ چه خبر شده است؟ گفتیم: بابا بیا پایین چرا رفتی بالا. آقای اسلام زاده آن زیر آوار است ایشان برگشت و گفت: اسلام زاده به آرزویش رسید شما برای چه دستپاچه شده اید و روحیه تان را از دست داده اید. برید به فکر پتوها باشید که تحویل من است. از این حرف میرزایی ابتدا دلخور شدیم که چرا یک مسئول دارد این گونه برخورد می کند بعداً متوجه شدیم که با این حرکتش واقعاً می خواست به ما روحیه بدهد.
ثبت دیدگاه