شناسه: 208876

شجاعت و شهامت

راوی علی موحدی : ما در عملیات والفجر 3 قرار بود که بعد از اینکه عملیات انجام شد و نیروها حرکت کردند و جلو رفتند از دو طرف یک خاکریزی احداث بشود و این خاکریز در یک محل به هم برسد که نیروهای دشمن دیگر قدرت نفوذ به پشت خط ما را نداشته باشند یعنی قدرت پاتک را از دشمن سلب کنیم. در همان روز اول خوب این کار هم تا حدود زیادی با موفقیت انجام شد، الا اینکه در یک محلی که این دو خاکریز بنا بود به هم برسد یک ارتفاعی بود و یک یالی که عراقیها روی آن یال مقاومت می کردند و آن یال پاکسازی نشد و لذا نیروهای مهندسی رزمی توفیق آن را پیدا نکردند که دو خاکریز را به هم وصل کنند و کما-کان خاکریز منقطع بود. ضمن اینکه تعداد زیادی از نیروهای عراقی هم در پشت خط ارتفاعات کنار کله قندی هنوز باقی بودند و پاکسازی نشده بودند و هر لحظه احتمال داشت با پاتکهایی که دشمن از جلو می زد و یک حرکتی، نیروهای عراقی که در عقب بودند انجام دهند خط دوباره شکافته بشود و خدای نکرده عملیات به موفقیت خودش نرسد. لذا تلاش بسیار زیادی می شد که به هر شکلی هست این خاکریز وصل بشود. منتهی این یال اگر اشتباه نکنم یال 270 نام داشت. در این یال هم کما کان نیروهای عراقی مستقر بودند. و شبها که نیروهای مهندسی رزمی با بولدزرها می خواستند آنجا خاکریز احداث کنند عراقیها تیراندازی و مقاومت می کردند. نمی گذاشتند کاری انجام شود. لذا چند شب پشت سر هم نیروها مقاومت و عملیات مختلف انجام دادند از لشگر نصر که این یال را پاکسازی کنند که بتوانند نیروهای مهندسی رزمی این دو خاکریز را به هم وصل کنند و خط کاملاً متصل بشود، اما موفق نمی شدند من جمله یکی از اون شبها خود من مسئولیت عملیات را داشتم و یک گردان ویژه را آنجا هدایت می کردم و تا نزدیکیهای صبح هم آنجا عملیات ادامه داشت اما تعداد زیادی از دوستان ما آنجا شهید شدند و ما مجبور شدیم باز عقب نشینی کردیم و جنازه دوستان و شهدا هم آنجا مانده و عراقیها هم تلفات زیادی می دادند منتهی چون سنگرهای مستحکمی داشتند و روی آن یال کانال کشی شده بود خیلی سخت بود تسخیر و سلطه بر آن یال و این همینطور مانده بود، منتهی عراقیها هم نمی توانستند آنجا را تقویت کنند و کما کان نیروهایشان ضعیف شده بود آنجا و تعداد زیادی کشته و مجروح داده بودند اما هر طور بود آنجا را با چنگ و دندان نگه داشته بودند. از خاکریز ما یعنی آن قسمت خاکریز احداث شده بود، آخر خاکریز تا آن یال یک چیزی حدود 150 تا 200 متر فاصله بود و بین این فاصله هم یک میدان مینی با عرض تقریبی حدود 40 متر در مقابل این یال بود، یک روز یادم می آید عصری بود آخر همین خاکریز من با شهید میرزایی بودم. اسلحة کلاشینکف را انداخت به دوشش با یک خشاب 75 تایی و به من گفت: سوار موتور بشو. گفتم: کجا می خواهی بروی؟ گفت: بنشین کار دارم. ما هم نشستیم، تقریباً دوستان که جبهه بودند یادشان می آید من شاید از اندک کسانی بودم که با شهید میرزایی یارا می بودن داشتم. چون معمولاً دوستان دیگر با ایشان این طرف و آن طرف نمی رفتند. کارهای خیلی متهورانه و جسورانه ای می کرد به همین دلیل زیاد دور و برش نمی رفتند ولی خوب ما چند ماهی را در کنار ایشان طاقت آوردیم. و من هم نشستیم پشت ترک ایشان و یک مرتبه دیدم آخر خاکریز که تمام شده بود. ایشان نزدیک غروب بود با موتور آمد به طرف عراقیها، گاز را هم گرفت. من هم یک لحظه آمدم به ایشان بگویم چکار می کنی؟ کجا می روی؟ دیدم فایده ندارد. زمان، زمانی نیست که بخواهی حرف بزنی. ایشان گاز را گرفت و روی موتور بطرف همان یال عراقیها که لبش کنال داشت، این هم یک تپه ماهور تقریباً با یک شیب ملایمی بود که جلویش هم میدان مین بود. بسرعت بطرف تپه رفت چند لحظه که از این خاکریز جدا شدیم. شاید 60-50 متری که دور شدیم، عراقیها متوجه شدند و شروع کردند با تیربار به تیراندازی. اما ایشان اصلاً بدون اعتنا در حالی که من همینطور چسبیده بودم به شهید میرزایی، بدون اینکه حرکتی بتوانم بکنم و حتی اسلحه به دستم نداشتم. فقط ایشان یک اسلحه انداخت به دوشش و رفت جلو و همینطور با همین ضرب ایشان در میدان مین رفت. با موتور از داخل میدان مین رد شد، بدون اینکه تله ای منفجر بشود. البته همه اینها را بعداً دیدم و نگاه کردیم جایی که آمده بودیم از داخل میدان مین رد شد، بسرعت آمد از یال بالا رفت. این در حالی بود که چندین تیربار عراقی همینطور مداوم تیراندازی می کردند و آنها هم شاید خودشان گیج شده بودند که چی شده و یک موتور دارد با این سرعت به طرفشان می آید. خلاصه رفت روی یالشان و دو سه مقر مانده بود به آن کانالی که عراقیها لب یال داشتند خودش را پرت کرد و روی زمین و من هم با موتور تقریباً 20-30 متر از کانال رد شده پرت شدم و موتور یک طرف رفت و من هم افتادم و بسرعت خودم را کشیدم به داخل کانال و داخل کانال پشت سنگر عراقیها رگباری گرفت من هم یک لحظه گیج شده بودم که چکار کنم و بعد فکر کردم. دیگه حالا هر جور بوده شده. الان که به سنگر عراقیها رسیده ایم هر کاری می خواهیم بکنیم یا کشته می شویم و یا می کشیم من هم سریع خودم را رساندم به درب یکی از این سنگرهای عراقی و چهار الی پنج جنازه عراقی داخل کانال روی هم ریخته بودند که از شبهای قبل آنجا مانده بودند. از روی همینها دویدم داخل یکی از سنگرها چندتا نارنجک برداشتم و یکی یکی نارنجکها را پرت می کردم داخل سنگرها، داخل کانال می رفتم دیگر پشت سر شهید میرزایی ایشان هم رفت تا ته این یال، چیری حدود 50 متر کانال بود که این یال مانده بود. خلاصه تمام شد همه چیز، آه و ناله عراقیها بلند شد. ما هر چه می توانستیم بعدش نارنجک انداختیم. بعداً ایشان آرپی جی برداشت گلوله می گذاشت، زیر بغلش می گرفت، اینطوری شلیک می کرد. در سوراخ سنگر چند دفعه من به ایشان گفتم: نزن.! داد و بیداد می کردم. اما او اصلاً نه حرف می فهمید. فقط داد و بیداد می کرد با خودش و می زد. در همین گیرو دار بود که دیدیم دوستان با تکبیر و الله اکبر دارند بطرف ما می آیند. چون آنها از دور مشاهده کرده بودند و جریان این واقعه را قشنگ می دیدند که چطور بود. از پشت نیروها به کمک می آمدند که وقتی آمدند الحمدالله همه چیز تمام شده بود و این دقیقاً همان وقتی بود که داشت آفتاب غروب می کرد و دیگر بلافاصله همه آمدند. سنگرها را نارنجک انداختند و جنازة شاید 30-40 شهید که از شبهای قبل آنجا روی تپه افتاده بود جمع کردند بعد خود شهید میرزایی گفت که صبر کنید برویم و میدان مین را پاکسازی کنیم و آنوقت تازه شروع کرد و به معبر باز کردن و راه را باز کردند و نیروها آمدند و همان شب هم به حساب آن خاکریز را ادامه اش وصل کردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه