شناسه: 209117

زندگي مشترک

روزى که »محمد« به خواستگاریم آمد. در خانه قدیمى پدریم در روستاى »سنو« رو به من کرد و گفت: »من مرد جنگم. من مرد زندگى نیستم. اگر خدا قبول کند و شایسته باشم، مى‏خواهم مثل یک مرد زندگى کنم و بنده مخلص خدا باشم.ولى اگر بنده پوچ و گنهکارى باشم همواره در این دنیا به هوسها و شهوتها و عیش و نوش خواهم پرداخت و در همین قفس باقى خواهم ماند.« »من مى‏خواهم اگر قسمت شود و خداى تعالى بخواهد به جبهه بروم. شاید در جبهه مفقود شوم که شما حتماً نمى‏دانید که مفقود چیست؟! یعنى اینکه اثرى از من نباشد و شما در انتظارم بمانید. شاید هم اسیر شوم تا مقدارى از گناهانم بدست دشمن کاسته شود و شاید هم اگر شایسته و قابل خدا باشم به سوى او پرواز کنم و شهید بشوم. )و این جمله را چند بار تکرار نمود ودوباره گفت:( من راهم و همسرم را انتخاب کرده‏ام. اگر با این خصوصیات مرا بپذیرى خوشحالم و اگر نپذیرى بسیار غمگین. چون من هیچ چیز به جز همین لباسهاى کهنه‏اى که به تن دارم، ندارم و چیزى هم از شما نمى‏خواهم. نه جهیزیه مى‏خواهم و نه پول و ثروت. فقط آنچه از شما مى‏خواهم ایمان قوى و مستحکم و استقامت پایدار امت.« ایشان بعد از ازدواج در روز پنجم، چند تا عکس و فتوکپى به من داد و گفت: »هر وقت که خواستى اینها را به من بده تا عازم جبهه شوم. چون من نمى‏خواهم که به زور و نارضایتى شما، خانه و خانواده را ترک کنم. من در این دنیا کارى ندارم و دلم مى‏خواهد هر چه زودتر براى زندگى ابدى بروم.«

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه