عشق به جهاد
»استخاره!« آنروز من با خنده و شادى از کلاسهاى حزب جمهورى اسلامى به خانه برگشته و به محمد گفتم: نمىخواهى به جبهه بروى؟ بلند شو که ماشین مىخواهد به جبهه برود. محمد فوراً جواب سلامم راداد و سر به زمین گذاشت و سجده نمود. من گفتم: حالا چه وقت نماز خواندن است؟ گفت: نماز نمىخوانم. من به آرزویم رسیدهام. گفتم: چه آرزویى؟ گفت: همین الان با خدا عهد کرده بودم که بعنوان استخاره اگر شما به خانه بیایى و اسمى از جبهه ببرى، واقعاً جبهه رفتن من درست است. من تصمیم گرفته بودم که به جبهه بروم، ولى دیگر روى گفتن به شما را نداشتم. چون شرمنده شما هستم و نزدیک به دو سال است که ما با هم ازدواج کردهایم و همیشه شما تنها بودهاى؟ که شما آمدى و گفتى؛ من فردا عازم جبهه هستم.« و فرداى آنروز ما )من و مادر ایشان( براى بدرقهاش رفتیم. نمىدانم محمد مىدانست که این آخرین وداع است یا نه. چون ایشان هرگز نمىگذاشت. مادرش بر سر راه ایشان بیاید، اما در این وداع به من گفت: »مادرم را با خودت بیاور!« مادر ایشان رو به پسرش کرد و گفت: پسرم؛ زندگى تو که همهاش جبهه شده است. نرو. بمان تا پسرت بزرگتر شود. فکر همسر و فرزندت باش! محمد در جواب گفت: »مادر من همسرم را مىشناسم او آنقدر صبور است که هرگز از این وضع به من شکایتى نکرده است. ضمناً هفت روز بیشتر به سالگرد برادرم نمانده است و من باید بروم و طبق وصیتش، سنگرش را پر کنم و اسلحهاش را بدست بگیرم!« بعد هم گفت: »یک دوربین عکاسى بیاورید تا چند عکس یادگارى بگیریم« من این حرفها و حرکات را از محمد بعید مىدیدم و بسیار تعجب مىکردم. نمىدانم چرا این دفعه این حرفها را مىزده چون هرگز نشده بود که در وداعهایش، عکس بگیرد و یا مادرش را به همراه خودش ببرد. سپس محمد گفت: »چرا امروز پسرم چنین راحت در آغوشم خوابیده و بیدار نمىشود؟ هر چه اذیتش مىکنم فایده ندارد!« نمىدانم یکباره چه شد که هنگامیکه دوربین آماده شد، رضا چشمهایش را باز کرد و بصورت پدرش خیره شد و این عکس و این واقعه برایم خیلى عجیب بود. »محمد«، رضا را به من سپرد؛ و گفت: »من براى شما از خدا صبر و بردبارى آرزو کردم تا به تنهایى با این فرزندم که شب تا صبح گریه مىکند بتوانى سپرى کنى و براى فرزندم نیز آرزو کردم که دیگر گریه نکند!« بعد سوار ماشین شد و با چشمهاى پر از اشک که براى من حیرتانگیز بود، از من و بقیه خداحافظى کرد و تا جایى که ماشین مىرفت. به عقب برمىگشت و به ما نگاه مىکرد و اشک مىریخت. پس از مدتى »محمد« برایم نامهاى نوشت که در آن چنین گفته بود: »روز خداحافظى منسر در گوش رضا که خوابیده بود کردم و با او استخاره گرفتم و گفتم: پدرجان اگر واقعاً خدا مرا قبول مىکند. چشمهاى پاک و معصومت را باز کن و به من نگاه کن و بگو؛ پدرم برو! و اگر هنوز مورد قبول خدا نیستم، همینطور که هستى بخواب؛ وقتیکه صورتم را برداشتم، دیدم که با آن چشمهاى کوچکش به من نگاه مىکند و با خنده مىگوید؛ آقا... آقا...! آنقدر نگاه پاک و معصومانهاش پرمعنا بود که من فهمیدم باید حتماً بروم...« و این استخاره را گرفت و رفت و در نامه نوشته بود: »اگر شهید شدم به فرزند رضا بگویید که با رضایت و اجازهاش رفتهام. چون او مثل دریا پاک است و آن نگاه مظلومانهاش آنچنان پرمعنا بود که من فهمیدم خدا مرا نیز پذیرفته است!«
ثبت دیدگاه